
سرم را بر رو قلبش گذاشتم. کمی تندتر از همیشه میزد. انگار اضطراب داشت و از چیزی می ترسید. به چشمانش نگاه کردم اضطراب نبود.... شوق بود... لبخندی زدم و دوباره سرم را بر روی سینه اش گذاشتم... صدای قلبش همه چیز را فاش کرد.... xa0 xa0 xa0 xa0 حال قلب من نیز سالهاست با همان ضربان می تپد.... با همان ریتم ....با همان شوق... xa0 xa0 xa0 xa0 عشق نوشت چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم......
ادامه مطلب